تبليغاتX
دوستت دارم **به وبلاگ عشقی من خوش آمدید**

بهارعشق

 با وجود نگاه سردت همان اولين نگاه کافي بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتي استاد از تو خواست تا مدل طراحي ديگران شوي انگشتانم شروع به لرزيدن کردند باورم نمي شد که مي توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت به راحتي چشم به تو بدوزم و چهره اي را که آنقدر دست نيافتني به نظر ميرسيد براي هميشه از آن خود کنم. همه نگاهها خيره به تو بود ، از نگاه دخترها چيز زيادي نمي شد فهميد اما در نگاه پسرها تحسين و برق خاصي بود که مرا به وحشت مي انداخت. سعي کردم به هيچ چيز جز تو نيانديشم دست به کار شدم اول طرح کلي اندام تو را نشسته بروي سه پايه کشيدم و بعد به جزئيات پرداختم عجله داشتم هر چه زودتر صورتت را کامل کنم براي اولين بار بود که تناسبات را مو به مو رعايت مي کردم دلم مي خواست تمام اجزاي صورت تو در جاي واقعي خود قرار بگيرند. لبان کوچک و خوش فرمت را همانگونه که بود با همان ظرافت کشيدم و بيني و ابروانت را و چشمهايت را همان چشمهاي درشتي که مژگان بلندت از آن حفاظت مي کرد تا من يا ديگري نتوانيم از مردمک سياه رنگ چشمانت به قلب تو نفوذ کنيم.
استاد قدم زنان از کنارمان مي گذشت و من سنگيني نگاهش را هنگامي که به من رسيد حس کردم اما بر ژس هميشه بي توجه به حضور او به کارم ادامه دادم. استاد پس از مدتي مکث سري به علامت تائيد تکان داد و از کنارم دور شد من نفس آسوده اي کشيدم زيرا دوست داشتم هنگامي که خود را در چشمان تو غرق مي کنم کسي شاهدم نباشد. دخترها به تو مثل ديگر مدلهايي که استاد برايشان ميگذاشت نگاه مي کردند آنها طرح اندام تو را مانند کشيدن يک کوزه باريک راحت مي پنداشتند و پسرها هنوز در طرح کلي اندامت مانده بودند و من به سايه و روشن هايت رسيده بودم و تو آرام و خاموش بي آنکه حرکتي کني بروي سه پايه نشسته بودي، دلم مي خواست بدانم به چه مي انديشي. نامت بهار بود ولي خلق و خويت زمستاني، کاش مي توانستم راهي براي آب کردن يخهاي وجودت پيدا کنم. جادوي چشمان سياهت مرا به خلصه برده بود که صداي استاد همه را متوجه من کرد.
«آقاي کياني مثل اينکه کار شما تمام شده، ما مي توانيم آن را ببينيم؟» همه منتظر بودند تا طرح را ببينند حتي تو.
من کمي از کارم فاصله گرفتم، استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بي حرکت در جايت نشسته بودي و من بي توجه به حضور آنها تنها تو را ميديدم.
بهزاد دستي بر شانه ام زد و گفت :
- « عاليه پسر بهتر از اين نمي شود. »
و بعد رو به استاد کرد و گفت :
- « هيچ اشکالي نمي شود از اين طرح گرفت درست مي گويم استاد؟»
و استاد در حاليکه دستي به روي ريشهاي جو گندمي اش مي کشيد، لبخند زد و گفت :
- « اين نشان مي دهد که آقاي کياني تمرين زيادي داشته وبه قول معروف فوت کوزه گري را آموخته.»
شهرزاد رو به تو کرد و گفت :
- « بهار ! من جاي تو باشم اين طرح را از آقاي کياني مي گيرم و قاب مي کنم. »
من مثل برق گرفته ها خودم رابه طرح نزديک کردم و در حاليکه اضطراب در کلامم موج مي زد گفتم :
- « راستش من خودم همين قصد را دارم فکر کنم بهار خانم اين اجازه را به من بدهند که اين طرح را براي خودم نگه دارم . »
همة نگاهها به تو دوخته شد تو آهسته از جاي خود بلند شدي و کنار من ايستادي و نگاهت را به طرح دوختي و بعد با يک لبخند شيرين رو به من کردي و گفتي:
- « اين نتيجة زحمت شماست پس لزومي نداره براي نگه داشتنش از من اجازه بگيريد . ولي اين طرح از بهاري که من هر روز در آينه مي بينم زيباتر و مهربانتر به نظر مي آيد . منظورم اينه که من فکر ميکنم شما اون چيزي را که دوست داشتيد ببينيد کشيديد . »
من نگاهم را از تو دزديدم تا راز دلم از پرده بيرون نيافتد، بي خبر از آنکه تو راز مرا مي دانستي . بعد از آن روز من هر شب ساعتها به قابي که تو در آن نشسته بودي خيره مي شدم و بي کلام با تو سخن ميگفتم . و شنبة هر هفته براي ديدن تو بهار واقعي لحظه شماري مي کردم و هنگامي که تو آراسته و متين وارد کلاس مي شدي آرزو مي کردم که اي کاش براي يکبار هم که شده با لبخندي قلب منتظرم را از اين انتظار کشنده رهايي بخشي اما تو سرد بودي مثل هميشه و من هر روز در آتش عشقي که از تو در دل داشتم مي سوختم .
تمام طول هفته را هم کار مي کردم و هم درس مي خواندم با اميد اينکه شنبه از راه برسد و من يکبار ديگر بهارم را ببينم و تو با بي رحمي تمام دو هفته مرا چشم انتظار گذاشتي. کاش مي توانستم انتظارم را به تصوير بکشم صندلي خالي تو قلبم را به درد مي آورد و خطوطي که رسم مي کردم بي اختيار به بيراهه مي رفت گويي هيچگاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه اي ديگر گذشت و تو نيامدي ، نمي دانستم با دل بي طاقتم چه کنم. تا اينکه آن شنبه از راه رسيد و من باز هم تنها به اميد ديدن تو وارد کلاس شدم ولي باز هم تو را نديدم ، خواستم بازگردم که شهرزاد خود را به من رساند و نامه اي را به دستم داد و قبل از اينکه من چيزي بگويم مرا به کناري کشيد و گفت:
- « اين را بهار داده تا به شما بدهم ، راستش من ... »
ديدة اشکبار شهرزاد دلهره اي عجيبي بر دلم انداخت، کاغذ تا شده اي را که در دست داشتم به آرامي باز کردم ، بهار با دست خط خود برايم اين چنين نوشته بود:
- « به بهاري که خزان عمرش نزديک است دل مبند و به خاطر من مرا فراموش کن دستانم نيز همچون نگاهم به زودي سرد مي شود، وقتي آن لحظه فرا رسد گرمي عشق تو نيز نمي تواند سرما را از وجودم دور کند. »
قطره اشکي که از گوشة چشمم فرو افتاد از ديد شهرزاد مخفي نماند او نيز چون من اشک به ديده داشت. من بايد تو را مي ديدم و شهرزاد از نگاهم همه چيز را خواند، مي دانستم که او نيز چون من تو را دوست دارد از او خواستم تا برايم بگويد چه بر سر تو آمده او گفت که بايد در جاي مناسبتري با هم حرف بزنيم.
وقتي هر دو بروي نيمکت پارک نشستيم، هيچکدام جرأت حرف زدن نداشتيم تا اينکه شهرزاد سکوت را شکست:
- « بهار سرطان خون داره، دکترها گفتند که چند ماه بيشتر زنده نمي مونه. »
نمي خواستم چيزهايي را که مي شنوم باور کنم. نه، اين از توان من خارج بود. شهرزاد در حاليکه سعي مي کرد به چشمان اشکبار من نگاه نکند به نقطه اي خيره شد و گفت:
- « اون مي دونست که شما عاشقش شديد، براي همين ديگر به کلاس نيومد، مي خواست شما فراموشش کنيد ولي وقتي من به او گفتم که شما همچنان منتظر برگشتن او هستيد اين نامه را براي شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت « نبايد اين اتفاق مي افتاد حالا هم دير نشده فرهود نبايد منتظر من باشد. »
حالا معني آن نگاههاي سردش را مي فهميدم، پشت آن چهرة به ظاهر خشک و بي روح يک فرشته با قلبي مهربان به من لبخند مي زد و من آن لبخند را با چشمان خود ديده بودم و گر نه چگونه مي توانستم آن را به تصوير بکشم.
بهار مي خواست تتها باشد، وجود من او را آزار مي داد و من براي آرامش او بايد ديدار دوبارة او را براي هميشه فراموش مي کردم.
و امروز آمده ام تا اين نرگسها را تقديم تو کنم، شهرزاد برايم گفته بود که عاشق گلهاي نرگسي ،بهار عشق بودي پس چرا خزان شدي؟ بهار من از درون خاک جوانه بزن بگذار يکبار ديگر تو را ببينم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:18  توسط سجاد ناصح  |